
شخصى از خیابان مىگذشت، از جوانکى که سر راهش بود و گریه مىکرد علت ناراحتىاش را پرسید: جوانک گفت: « براى رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد.
آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟»
جوانک گفت: چرا، و صداى هقهق او شدیدتر شد.
مرد که او را با مهربانى نوازش مىکرد، ادامه داد: هیچکس صداى تو را نشنید؟
جوانک گریهکنان گفت: نه
مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمىتوانى فریاد بزنى؟
جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مىزد با امید تازهاى به او نگاه کرد.
«پس این یکى را هم بىخیال شو!» مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش گرفت و با بىتوجهى به راهش ادامه داد و رفت.
برتولت برشت

مردی پارچه ای نزد خیاط برد تا برایش پیراهنی دلخواه بدوزد.
او به خیاط گفت : سابقه خیاط جماعت حاکی از بد قولی است .
او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی سوزنم گم شده بود و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم .
او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی دکمه مناسب پیدا نشد و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم .
او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی اطویم سوخت و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم .
او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی نخ خوب و هم رنگ پیدا نکردم و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم .
او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی مریض شدم و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم .
او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی برق مغازه ام قطع شده و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم .
او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی اندازه ات را گم کرده ام و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم .
...
مرد پس از همه این حرفها عصبانی و برافروخته شد و گفت :
اصلاً نمی خواهم برایم پیراهن بدوزی ، یاالله پارچه ام را پس بده !!!
و اما خیاط ، باز هم هیچ نگفت

"رابرت داینس زو" قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.
در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.
زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت.
قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.
هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم!
آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من!
رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا را شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند .
زن جوان : یواش برو من می ترسم.
مرد جوان : نه ، این جوری خیلی بهتره .
زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم .
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی که دوستم داری .
زن جوان : دوستت دارم ، حالا می شه یواشتر برونی .
مرد جوان : مرا محکم بگیر.
زن جوان : خوب ، حالا می شه یواشتر بری .
مرد جوان : باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرخودت بگذاری ، آخه نمی تونم راحت برونم . اذیتم می کنه .
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت .
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی می رود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که عشق پا به صحنه می گذارد . .

ایران شناسی سالها پیش به مشهد سفر میکند. در خانهی دوستی ایرانی مستقر میشود. او داستان جستجوگریاش را در سفرنامهاش نوشته است.
صاحبخانه دختر هفت سالهای داشته، زیبا و خوشسخن و پر شور. از دختر میپرسد: دختر ناز چند سالت هست؟ دختر میگوید: هفت سال. مادرش میگوید. دقیقا هفت سال، چون در چنین روزی متولد شده است. میپرسد جشن تولد برایش نمیگیرید؟ میگویند نه ما جشن تولد نداریم.
بعدازظهر دوست ایرانی، جهانگرد را به مجلس سالگرد کسی میبرد که هفت سال پیش مرده بود.
روز بعد جهانگرد میبیند در بازار، معماری دارد آجر کاری میکند ؛ از دقت معمار و زیبایی آجرکاری به شگفت میآید؛ ساعتی چشم از معمار بر نمیدارد. مردم راه خودشان را ادامه میدادهاند. میبیند کسی به معمار و کار او توجهی نمیکند.
روزی دیگر میبیند میخواهند دیواری را خراب کنند، عدهی زیادی جمع شده بودند. وقتی دیوار خراب میشود میبیند جمعیت احساس شادی میکند.
از این چهار حادثه یا تجربه استنتاج کرده است که ایرانیان به مرگ بیشتر از تولد و به ویرانی بیش از آبادی توجه میکنند.
به گمانم این استنتاج پارهای از واقعیت را به همراه دارد. گرچه آن سفرنامه بیش از هفتاد سال پیش نوشته شده است. اما گویی هنوز هم در دید و داوری برخی؛ انسان به دنیا میآید که بمیرد. تردیدی نیست مرگ پایان زندگی است اما زندگی، مرگ و ویرانی نیست.
منبع اصلی این مطلب : www.maktoub.ir

از وقتی ساعت های با هم بودنمان به انفجارهای خشم و پرتاب اشیاء تبدیل شد ؛ این تنها راه بود .
پناه بردن به سرنوشت : شیر ؛ ازدواج می کنیم ؛ خط برای همیشه جدا می شویم.
سکه به هوا رفت . چرخید ؛ به زمین افتاد و آن قدر تکان خورد تا در حالی که شیر را نشان می داد بی حرکت ایستاد.
آن قدر به سکه خیره شدیم تا کاملاٌ از حرکت افتاد .
بعد هر دو یک صدا گفتیم : بهتر است سه بار امتحان کنیم و هر چه را دوبار آمد انتخاب کنیم .
جی.ریپ

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت : ُمواظب باش عزیزم ؛ اسلحه پر استُ .
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت : ُاین را برای زنت گرفته ای ؟ُ
مرد گفت : ُمی خواهم یک حرفه ای استخدام کنم .ُ
زن گفت : ُمن چطورم ؟ُ
مرد پوزخندی زد و گفت : ُبامزه است ؛ اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن را استخدام می کند ؟ُ
زن لب هایش را با زبانش مرطوب کرد ؛ لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت و گفت : ُزن توُ
جفری وایت مور
با چوب یک درخت می توان هزاران کبریت ساخت و با یک کبریت می توان هزاران درخت را سوزاند !!!

حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است :
مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( این بی انصافی است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند)).
مرد ثروتمند خندید و گفت : (( به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ ))
کارگران یکصدا گفتند : (( نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم )).
مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم)).
مسیح گفت : (( بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند)).
شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است.

قلب دختر از عشق بود، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا،اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .
پس کیسه شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.ریسمان نا امیدی را. نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید ، دور قلب و استواری و دعا هایش .نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی .
خدا فرشته های امید را فرستاد ،تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر پیله گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت : نه باز نمی شود.هیچ وقت باز نمی شود.
خدا پروانه ای را فرستاد ،تا پیامی را به دخترک برساند.
پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ،پس انسان نیز می تواند.
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر.
دختر نخستین گره را باز کرد....
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی.
هنگامی که دختر از پیله نا امیدی به در آمد ،شیطان مدت ها بود که گریخته بود.

هنگامی که حلاج را پای چوبه دار آوردند ، ورد زبانش اناالحق بود . گفتن همین جمله ، او را به پای مرگ کشیده بود . در همین زمان ، یکی از تماشاییان فریاد زد : " تو هنوز الفبای سلوک و عرفان را نیز نمیدانی . چند لحظه ی دیگر زبانت را خواهند برید و به بالای دار خواهی رفت . چرا باز این جمله کفر آمیز را تکرار میکنی و توبه نمی کنی ؟ "
حلاج لبخندی زد و گفت : " چه می گویی ؟ نه تنها زبان من ، بلکه قطره قطره ی خون من نیز اناالحق گو خواهند شد."
می گویند پیش از آن که او را برای اجرای حکم از زندان بیرون بیاورند ، هنگامی که نگهبان تازیانه ها را یکی پس از دیگری و با شدت بر حلاج فرود می آورد ، او همچنان آرام و خندان بود . گزمه بر شدت ضربه ها افزود . باز هم توفیری نکرد . گزمه خشمناک و عصبی فریاد زد :" چرا فریاد نمی کنی لعنتی ؟ فریاد بزن تا از زدنت دست بردارم . تو با آرامش خود مرا شکنجه می کنی . " حلاج باز لبخندی به مهربانی زد و گفت : " خسته می شوی و خود به خود از زدن من دست خواهی کشید ، فرزندم . از این که تو را شکنجه میکنم ، از خدا مغفرت می طلبم . آیا فریاد من از شکنجه تو خواهد کاست ؟ بگو چگونه فریاد برنم . بگو تا فریاد کنم." گزمه در کنار حلاج می افتد و بر شانه های او اشک می ریزد و می گوید : " آیا تو مسیح ثانی هستی ؟ " حلاج دستی به سر او می کشد و اشک های او را پاک میکند و میگوید : " نه ، هنوز به مرتبه مسیحا نرسیده ام . از این روی ، به زنده کردن ارواح بسنده کرده ام ." گزمه می پرسد : " چگونه ارواح را زنده می کنی ؟ " او به آرامی می خندد و جواب میدهد : " با کلمه . کلمه امری قدسی است ، کلمه از آسمان است ، کلمه باران است ؛ زمین جان آدم ها ، همواره تشنه ی کلمات است ."
از شبلی که یکی دیگر از صوفیان معروف است نقل می کنند که : " به سوی حلاج رفتم . دو دست و پایش را بریده و بر درخت خرما مصلوبش کرده بودند . می خندید . به او گفتم : تصوف چیست ؟ گفت : پایین ترین مرحله آن همین است که می بینی . پرسیدم : بالاترین مرتبه آن کدام است ؟ گفت : تو را به آن راه نیست ، لکن فردا خواهی دید . من آن مرتبه را در غیب دیده ام ، اما بر تو پوشیده داشته اند . این پرده را فقط برای کسی کنار می زنند که شجاعت پیشه او باشد."
فردای آن روز او را از درخت خرما پایین آوردند . صاف نگهش داشتند تا گردنش را بزنند . حلاج سر خود را بلند کرد ، لبخند زد و با صدایی رسا و شفاف گفت : " اناالحق . حق است از برای حق . حق است که پوشیده جامه ی من ، پس اینجاست فرق . چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز ، شراب کهن خورده باشد . "
آنگاه کسی از میان تماشاییان فریاد زد : " بدا به حال تو ، بدا به حال تو !" حلاج به آرامی و زیر لب گفت : "خوشا به حال من ، خوشا به حال من " . این آخرین جمله او بود . سپس گردنش را زدند ، بعد او را در حصیری پیچیدند ، نفت ریختند و به آتشش کشیدند و دست آخر خاکسترش را بر بالای مناره ای بردند و به دست باد سپردند . از بادی که ذرات خاکستر او را به همراه دارد ، هنوز پرهیز می کنند !
حکایت جالب و پایان ناپذیری است ، حکایت حلاج .
انسان واقعی ، در مرگ و زندگی حالاتی یکسان دارد . مرگ چیزی را عوض نمی کند . قطره ای که به سوی دریا پرتاب شده است ، از محو شدن دیوارهای قالب کوچک خود هراسان نیست .
کسی که حقیقت جاودان را درک کرده است ، به بی مرگی ملحق شده است . تن آدمی چیزی اسا که خواهی نخواهی نابود خواهد شد .، اما چیزی در این قالب است که ماندنی است . مرواریدی در این صدف است که خواستنی است . هستی ، طالب این مروارید است . همین مروارید است که میگوید : " اناالحق." این مروارید ، پاره ای از روح خداست ، نفخه ی الهی است . غواصی که به این مروارید دست پیدا می کند ، با اقیانوس هستی به وحدت می رسد . آن گاه ، او در هر حباب و موجی دریا را می بیند .
بگذار این ذکر مدام تو باشد : (( هر چه هست ، اوست و من نیستم . ))
هنگامی که این ذکر در وجود تو ملکه شود ، آن گاه " من " از میان بر میخیزد و لحظه ای فرا می رسد که فقط خدا می ماند و بس . یعنی فقط رایحه برجای می ماند و از گل هم خبری نخواهد بود . بدین سان ، به خانه وجود باز می گردی و از همه ی امور اعتباری و واقعیت های کاذب و خیالی فراتر می روی و به اصل خویش واصل میشوی .
در ذکر "هر چه هست ، اوست و من در میان نیستم " ، تاکید بر خداست ، نه بر " من " . اگر تاکید بر " من " بود ، آن گاه مقصود اصلی حاصل نمیشد . در سلوکی که به این ذکر استوار است ، " من " آهسته ، آهسته در خدا محو می شود . اگر تاکید بر " من " باشد ، آن گاه خدا محو می شود و نفس بر جای می ماند . ذکر مذکور بسیار پر مخاطره است . در یک طرف " من " است و در طرف دیگر خدا. فقط پل هستی است که این دو را به یکدیگر می پیوندد .
سالک باید این هستی را بیش تر و بیشتر تجربه کند ، " من " را فراموش کند ، بر این پل قدم بگذارد و برود . به تدریج ، پل نیز فراموش می شود و فقط خدا می ماند و بس .
" من " به مثابه ریشه است ، هستی به مثابه گل و خدا به مثابه رایحه .

می گویند دانشجویی سرکلاس خوابش برد. وقتی زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است یادداشت کرد و به منزل برد.
تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. البتّه هیچ یک را نتوانست حل کند، امّا تمام آن هفته دست از کوشش برنداشت و سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد.
استاد به کلی مبهوت شد. چون آن دو مسئله را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.
اگر این دانشجو این موضوع را میدانست احتمالاً آن را حل نمیکرد. ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسئله غیرقابل حل است، بلکه برعکس فکر میکرد باید حتماً آن مسئله را حل کند، سرانجام راهی برای حل مسئله یافت.

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای!
گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.
گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.
گفت: نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.
گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی.
گفت: نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت نداشته ام.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی.
گفت: نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.
گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی.
گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.
گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی.
گفت: نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!
گفت: نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.

روزی الاغ یک مزرعه دار داخل چاهی افتاد و شروع کرد به سرو صدا کردن . صاحب الاغ که نمیدانست چگونه الاغ را از چاه بیرون بکشد، بعد از مدتی فکر کردن با خود گفت: « چاه که آب ندارد و در نهایت باید پر شود ، الاغ هم که پیر است ، بنابر این بیرون آوردن الاغ هیچ سودی ندارد».
صاحب الاغ تصمیم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسایگانش رفت و از آنها خواست تا در پر کردن چاه به او کمک کنند تا الاغ بیچاره بیشتر از آن عذاب نکشد. هر کدام از همسایگان نیز با بیلی در دست شروع به ریختن خاک به درون چاه کردند.
با ریخته شدن خاک به درون چاه الاغ شروع به بیقراری کرد و خود را به دیوارههای چاه میزد و با صدای بلندی عر و عر میکرد. اما بعد از مدتی دیگر صدایی از الاغ نیامد. چه اتفاقی افتاده بود، آیا الاغ بیچاره واقعاً زنده به گور شده بود یا قضیه چیز دیگری بود.. صاحب الاغ وقتی دیگر صدای الاغش را نشنید به درون چاه نگاه کرد و در کمال تعجب دید هر بار که خاک به چاه ریخته میشود الاغ خاک را از پشت خود میتکاند و روی آن میایستد. با این کار الاغ توانست با تکاندن خاک از روی خود و ایستادن روی لایههای جدید خاک به دهانه چاه برسد و موجب شگفتی صاحب خود و همسایگان شود.
انسان هم در زندگی با مشکلات و مسایل زیادی روبرو میشود. اما کسی از این مشکلات سربلند و پیروز بیرون میآید که نگذارد آنها او را از پای درآورند و زندگی او را مختل کنند. انسانی پیروز است که از مشکلات به نفع خود استفاده کند و با غلبه بر مشکلات راه نجات خود را پیدا کند.

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.
بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ سفید و مرغوب.
بعضی از آدم ها ترجمه شده اند، بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی آدم ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم ها تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند: «حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است».
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند...
بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.
بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت..
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت...

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده
اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی
وقتی که در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه
ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره
دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه
چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه
اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه
خوابی رو ببین که آرزوشو داری
اونجایی برو که دلت می خواد بری
اونی باش که دلت می خواد باشی
چون تو فقط یه بار زندگی می کنی
و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری
بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه
اونقدر تجربه که قویت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر امید که شادت کنه
شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن
اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن
روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یک گذشته فراموش شده بنا میشه
تو نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره
وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی
و هر کسی که اطرافت بود می خندید
یه جوری زندگی کن که آخرش
تو کسی باشی که میخندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه
لطفا این پیغامو واسه همه کسایی بفرست که واست یه معنایی دارن (من که این کارو انجام دادم)
واسه اونایی که یه جورایی تو زندگیت پا گذاشتند
واسه اونایی که تو رو میخندونن وقتی که بهش نیاز داری
واسه اونایی که باعث میشن بخش روشنتر قضایا رو ببینی
وقتی که واقعا دلتنگی
اگه نفرستادی، نگران نباش
هیچ اتفاق بدی واست نمیفته
تو فقط فرصت اینو از دست میدی که
روز یه نفرو با این پیغام روشن کنی
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقیاس عمر تعداد نفسهایی نیست که فرو میبریم
بلکه لحظه هاییست که نفسمونو بیرون میدیم

حکایت کنند نکو جوانمردی را که سوار بر اسب از بیابانی میگذشت به قصدِ آبادی بالا دست. صلات ظهر بود و نهایتِ تشنگی، که در بنسایۀ خاربتهای به گوش نالهای شنید و به چشم خسته مردی زخمی و افتاده دید که از قرار او نیز قصدِ آبادی بالا دست را داشت.
جوانمرد گفت: « از پا افتادهای. که پیادهای و خسته. من نیمی بیشتر را سواره بودهام و سزاست تا تو لختی را بر پشت اسب طی کنی که هم راه را همسفر و همراه باشی و هم حیات از این برهوتِ بلا به در برده باشیم» پس مردِ افتاده بر اسب شد و مردِ سوارِ صاحبِ اسب در قفای او.
زمانی اما هنوز نرفته بود که همراهِ نارفیق، پی به میانِ اسب کوفت و افسار به تاخت گرفت و جوانمردِ صاحبِ اسب را بهجای گذاشت و به آنی در آن دشت بیخداوندی، صاحب و خداوند اسبی شد که تا لحظهای پیش نبود.
جوانمرد به شتاب و گامی چند در پی اسب و سوارِ بیمروتِ بیمعرفت دوید. اما چه سود؟ پس نفس بریده به زانو نشست و ندا در داد که: «ای مرد! این نه راه طریقت بود که تو کردی.»
مرد راهزن لگام و دهانۀ اسب برکشید و از همان بالای زین به پوزخندهای رندانه جواب داد: «ساده مردا که توئی! چه امید بستهای که من تا ساعتی دیگر اسب را به بازارِ بالا دست بفروشم و تا تو خود به آنجا رسانی دربیابان آنسوترک ده، اسب دیگری را صاحب شدهام.»
جوانمرد عرق از پیشانی گرفت و گفت: « برو آسوده باش و تو را از من و اسبم هیچ عذاب وجدان نباشد که من از تو گذشتم و حتی به رضا و خرسندی اسب بر تو حلال کردم. ولی تو و دوستی خدا را که در میدان ده بالا دست، به وقت فروختن اسب، حکایتی از این رندی و رهزنی نکنی. که شاید بهخیال خود شهکار و عیاری کردهای ولی ای بسا که اگر به گوش کسان برسد، دیگر کسی به کسی رحم و مروت نکنند و چه بسا پیادههای خسته و تشنه، در بیابانهای بیانتها بمانند و سوارههای بر اسب، در آنها بنگرند و بیهیچ شفقتی از آنان درگذرند، و حتم که دیگر هیچ سواری دست پیاده نگیرد و جوانمردی بمیرد. . . »

به یاد آتشی که خاموش شد
با آخرین قدم ها
این سفر طولانی طاقت فرسا
باید
پایان پذیرد جایی
به واحه ای
سر چاهی و سایه نخلی
به ساحلی و عرشه بلمی متروک
در این بیابان ناشناخته
اختر آشنایی را دنبال می کنم
که همیشه پیشاپیشم قرار دارد
و فاصله مان
کم نمی شود انگار
هرگز
ستاره آشنا تو دور می شوی آیا
یا من
به سکون مانده ام به جا
به گمان حرکتی مدام؟
نه هرگز آنچنان فراز سرم قرار می گیری
که کلاه از سرم بیندازد
سماجت دیدارت
نه هرگز
آنگونه دور میشوی
که پندارم
غروب کرده باشی
تا باز مانم از رفتن
نومید و دلشکسته
ستاره آشنا
تو دور می شوی
یا من ایستادهام
برجا؟
ستاره دور میشود از تو و تو میآیی مدام
و راه
پایان نمی پذیرد هرگز
نه به واحهای
نه به ساحلی
و همه راهها همیشه
با آخرین قدم ها آغاز میشوند
منوچهر آتشی

Paradox of Our Times
مغایرتهای زمان ما
Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time;
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment;
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛
We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness.
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom.
بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم.
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often.
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.
We‘ve learned how to make a living, but not a life; we’ve added years to life, not life to years.
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints.
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less.
بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم.
We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor.
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice;
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
we write more, but learn less; plan more, but accomplish less.
بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.
We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals.
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality.
کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.
These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships.
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes.
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
That’s why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion.
بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.
Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs.
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.
Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love.
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival.
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it.
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.
Remove from your vocabulary phrases like “one of these days” and “someday”. Let’s write that letter we thought of writing “one of these days”.
عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.
Let’s tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life.
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید.
Every day, every hour, and every minute is special. And you don’t know if it will be your last.
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.
If you’re too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it “one of these days “. Just think…”One of these days “, you may not be here to send it!
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!