جغد

جغد

همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت اما همگان را برای همیشه هرگز
جغد

جغد

همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت اما همگان را برای همیشه هرگز

حداقل زندگی!!!!!

 

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.

در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت.

ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید.  نیمی از ماه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.

روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟

 گفتم: نه

 گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟

گفتم: نه

 گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟

 گفتم: نه

 گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
 
گفتم: نه

 گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
 
گفتم: آره...نه...نمی دونم.

 ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.

به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟

جواب دادم: نه

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

زندگی انسانی!!!!!

خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد. از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.  همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار و مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!

خانه!!!!!

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملاً مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکدیگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست.

چراغ روشن!!!!

یک مهندس خبره قبل از بازنشستگی اش به تکنسین زیر دستش هشدار داد که همیشه، کم حرف بزند و بیشتر کوش بدهد. این را هرگز فراموش نکن. هر کس که با مهارتش زندگی می کند، باید جایگاهی جانشین ناپذیر در کارش پیدا کند. آن تکنسین حرف های معلمش را به خاطر سپرد و آن را آویزه گوشش کرد.

پس از ده سال او با تلاش های مداوم خود یک مهندس خبره و تمام عیار شد. روزی پیش استادش رفت و به او گفت: استاد، من تا الان هیچ وقت حرف های شما را فراموش نکرده ام و دقیقاً به آن عمل کرده ام. در مقابل هیچ مشکلی، اعتراضی نمی کنم و تمام تلاشم را برای حل مشکل می کنم. خدمات زیادی به کارخانه کرده ام اما چیزی که مرا خیلی آزرده خاطر می کند، این است که کسانی که از من مهارت و تجربه کمتری دارند بیشتر از من حقوق می گیرند و در پست های بهتر و بالاتری مشغول به کار هستند.

استاد از او پرسید: آیا مطمئنی که الان خودت و کارهایت جایگزین ناپذیرند؟ مهندس جوان فکری کرد و جواب داد: بله.

استاد خندید و گفت: پس وقت آن است که یک روز مرخصی بگیری.

مهندس جوان با تعجب پرسید: مرخصی بگیرم؟

استاد او گفت "بله" و ادامه داد: " به هر بهانه ای که شده یک روز مرخصی بگیر. هیچ کس متوجه چراغی که همیشه روشن باشد، نمی شود و فقط اگر یک بار خاموش شود، توجه دیگران را به حضورش جلب خواهد کرد.

تکنسین منظور استادش را فهمید و یک روز مرخصی گرفت. روز بعد وقتی سر کارش حاضر شد، رییس کارخانه او را صدا کرد و گفت که او را به عنوان مهندس کارشناس کل کارخانه انتخاب کرده و حقوقش را دو برابر اضافه کرده است. در حقیقت، همان روزی که مرخصی گرفته بود، کارخانه با مشکلات بزرگ و زیادی رو به رو شده بود و بدون حضور او هیچ کسی نتوانسته بود آنها را حل کند.

مهندس جوان خیلی خوشحال شد و احترامش نسبت به استادش بیشتر از گذشته شد. زندگی او با حقوق دو برابر بهتر شد و بعدها هم وقتی احساس می کرد حقوقش کافی نیست، از کارش مرخصی می گرفت و تا برگشت می دید که حقوقش باز بیشتر شده است.

سر انجام دیگر مهندس جوان خودش هم فراموش کرد که چند بار مرخصی گرفته است. فقط آخرین باری که پس از مرخصی به کارخانه برگشت، نگهبان کارخانه او را در آستانه در متوقف کرد و گفت: دیگر لازم نیست سر کار بیایید. شما از کارتان برکنار شده اید.

مهندس جوان در حالی که به شدت ناراحت شده بود، دوباره پیش استاد پیرش رفت و پرسید: استاد، من همه کارهایم را مو به مو مطابق توصیه های شما انجام دادم. اما چرا حالا این نتیجه را گرفته ام؟

استاد جواب داد: آن روز بدون این که صبر کنی تا حرف هایم تمام شود، با عجله رفتی. درست است که گفتم هیچ کس متوجه چراغی که همیشه روشن باشد، نمی شود و اگر فقط یک بار خاموش شود، توجه دیگران را به حضورش جلب خواهد کرد اما، اگر همیشه خاموش باشد، به چشم دیگران فقط یک دردسر به نظر می رسد و کسی به یک چراغ خراب و بی فایده نیاز ندارد.

دایره زندگی!!!!!

وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: " تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر دایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم.

هرآن چه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.
این تمثیل جاودانی را به خاطر بسپاریم: به هر چیزی که توجه کنیم، رشد و توسعه می یابد.

قلب جغد پیر شکست.

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.

جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

نویسنده: عرفان نظرآهاری

فال حافظ!!!!!

 

به دور لاله قدَح گیر و بی‏ریا می‏باش

نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن

چو پیر سالِکِ عشقت به مِی حواله کُند

گرت هواست که چون جَم به سّر غیب رسی

چُو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان

وفا مَجوی ز کس وَر سخن نمی‏شنوی

به بُوی گل نفسی همدم صبا می‏باش

سه ماه می خور و نُه ماه پارسا می‏باش بنوش و منتظر رحمت خدا می‏باش

بیا و همدم جام جهان نما می‏باش

تو همچو باد بهاری گره‏گشا می‏باش

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‏باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا می‏باش‏

این فال دیروز من بود . حافظ هیچوقت دروغم نگفته.

بعضی ها !!!!!!

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

 

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

 

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

 

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،

 

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

 

بعضی‌ها حمال کتابند،

 

بعضی‌ها بقال کتابند،

 

بعضی‌ها انباردارکتابند،

 

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

 

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،

 

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

 

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

 

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

 

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،

 

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

 

بعضی‌ها هزار لایه دارند

 

بعضی‌ها ارزششان  به حساب بانکی‌شان است،

 

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،

 

بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

 

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

 

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

 

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

 

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.

 

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

 

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،

 

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

 

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،

 

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

 

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.

 

بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.

 

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

 

بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.

 

بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.

 

بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

 

بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

 

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.

 

بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

 

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.

 

بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.

 

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.

 

بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.

 

هیچکس بی‌درجه نیست.

 

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

 

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.

 

بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

 

بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،

 

بعضی به اندازه کره زمین و بعضی  به وسعت کل هستی.

 

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

 

بعضی ها خیلی جور های مختلف هستند .

 

 

 

 

شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

آخرین کلمات!!!!!!

آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک قهرمان اتومبیل رانی: پس مکانیکه میدونه که با دوست دخترش...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

فکر می کنی آخرین کلمات تو چه خواهد بود؟

حرفه ها و مشاغل !!!!!

حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را میداند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

بانکدار: کسی است که هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.

اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.

روزنامه نگار: کسی است  که 50% از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و 50% بقیه وقتش به صحبت کردن د ر مورد چیزهایی که نمی داند.

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.

هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.

فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.

استاد: کسی است که کاری ندارد ولی حداقل می داند چرا.

روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

معلم مدرسه: کسی است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد.

جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند ، او به مردم نگاه می کند.

برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.

مداد!!!!!!

پدر بزرگ درباره چه می نویسید؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید و گفت:
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که تا حالا دیده ام.
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت به آرامش می رسی !

صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.

صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی .

گوژپشت!!!!

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت .
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل بدقواره او منزجر بود .
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت و به اتاق دختر رفت و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کرد. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :
» همسر تو گوژپشت خواهد بود .«
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم :
خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن .
فرومتژه سرش را بلند کرد و به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود .

پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و ارّه کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجّار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجّار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجّار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

معرفت !!!!!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

سیرک !!!!!

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.

بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: « چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»  متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: « ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا» . پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

منبع: عشق بدون قید و شرط

بیاموز!!!!!

دنیا! با دستهایت پسرم را بگیر،او از امروز به مدرسه میرود همه چیز تا مدتی برای او غیر معمول و جدید به نظر می آید و من امیدوارم با ملایمت او را تدبیر کنی.

او تا به حال پادشاه لانه پرندگان و رئیس حیاط خانه بوده و من همیشه مواظبش بوده و زخمهایش را معالجه کرده و همواره آماده تسکین احساساتش بوده ام. اما حالا همه چیز متفاوت شده است. امروز صبح او می خواهد از پله های خانه پایین بیاید، دستش را تکان دهد و یک ماجرای بزرگ را آغاز کند که احتمالا شامل جنگها، ناراحتی ها و افسوس ها خواهد بود.

ما برای زندگی کردن در این دنیا، به عشق و تشویق و ایمان نیاز داریم. پس ای دنیا، من آرزو می کنم به گونه ای دستهای جوانش را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که او باید آنها را بیاموزد. به او یاد بده اما اگر می توانی با ملایمت.

او مجبور است که بیاموزد، من می دانم که همه مردم عادل نیستند. به او بیاموز که برای هر نامردی یک پهلوان وجود دارد و برای هر دشمنی یک دوست. اجازه بده که او بیاموزد بچه های شلوغ بیشتر از دیگران عقب می مانند.

به او عجایب کتابها را بیاموز، به او فرصت آرامش بده که به راز و رمزهای پرندگان در آسمان، به عجایب خورشید و گلهای روی تپه های سبز فکر کند.

به او یاد بده که تقلب کردن وحشتناک تر از شکست خوردن است.

به او بیاموز که به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر کسی به او گفت که آنها اشتباه هستند. سعی کن به پسرم قدرت بدهی که از دیگران پیروی نکند.

به او یاد بده که به دیگران گوش فرا دهد، ولی آنچه را که درباره حقایق شنیده، تصفیه کند و تنها افکار خوب را بگیرد.

به او یاد بده که هرگز برای قلب و روح خود برچسب قیمت تعیین نکند.

به او یاد بده که گوشهایش را به حرفهای یاوه دیگران ببندد و بایستد و بجنگد اگر او فکر می کند که افکارش درست هستند.

ای دنیا با ملایمت به او یاد بده، اما نوازشش مکن، زیرا که تنها آتش است که آهن را سفت و آبدیده می کند.

ای دنیا، این یک درخواست بزرگ است اما ببینم که چه کار می کنی، او پسر خوبی است.

 

آبراهام لینکلن

توجه!!!!

دو برادر که در یک خانواده بزرگ شده اند، خصوصیات و استعدادهایشان متفاوت است.

برادر بزرگ تر دارای توانایی هدایت و رهبری است. نه تنها در تحصیلاتش نتایج خوبی داشته، بلکه در زمینه ورزش هم برجسته بوده است. برادردوم از برادر اول یک سال کوچک تر است. آنها در یک مدرسه درس خوانده اند. به همین دلیل برادر کوچک در دوران تحصیل فشارهای زیادی را تحمل کرد. معلم های او همیشه به او سرکوفت می زدند که برادرت از تو بهتر و حتی از تو خوش تیپ تر است.

نه تنها در مدرسه، بلکه در خانه هم برادر کوچک با فشار رو به رو می شد. موقعی که کوچک ترین اشتباهی می کرد، مادرش می گفت: از برادر بزرگت یادبگیر. او هیچ وقت مرا نگران نمی کند. وقتی که در امتحاناتش نتیجه متوسط می گرفت، پدرش می گفت: ای بابا، برادر بزرگت چندان تلاشی هم نکرد، اما نتیجه امتحاناتش عالی بود. چرا درس خواندن برایت کار سختی است؟

در واقع برادر کوچک هم زحمت می کشید، اما هر چه تلاش می کرد نتیجه هایش به پای برادر بزرگش نمی رسید. برادر بزرگ مثل یک فانوس دریایی می درخشید و او در کنارش مثل شعله شمع بود. برادر بزرگ در کنکور قبول و وارد یک دانشگاه معروف شد اما رتبه برادر کوچک پایین بود و نتوانست وارد دانشگاه شود. او طبق علاقه خودش یک کالج تخصصی هنرهای زیبا را انتخاب کرد و به تحصیلش ادامه داد.

برادر بزرگ بعد از اخذ مدرک کارشناسی ارشد به یک شرکت الکترونیکی پیوست و کم کم به ستون آن شرکت تبدیل و مایه افتخار والدینش شد.

برادر کوچک پس از فارغ التحصیلی در چند شرکت کوچک کارهای موقتی انجام داد و دستیار فیلمبردار شد. پدر و مادرش فکر می کردند که اگر او بتواند آن قدر درآمد داشته باشد که زندگی خود و خانواده آینده اش را تامین کند، کافی است.

برادر کوچک خبرنگار یک شرکت تلویزیونی شد و هر روز به دنبال خبر می رفت و ارتباطش با برادر بزرگش کم بود.

روزی برادر بزرگ تر در ساعاتی که معمولاً سرش در شرکت به شدت شلوغ بود به خانه برگشت و به برادرش گفت: خواهش می کنم مراقب پدر و مادرمان باش. من از کارم استعفا داده ام و برای تحصیل هنرهای معاصر به پاریس می روم.

او گفت که مدتی پیش به خاطر خستگی به حال اغما افتاد و او را از شرکت به بیمارستان انتقال دادند. زندگی اش با خطر جدی رو به رو بود. از این حادثه به این نتیجه رسیده که عمر انسان محدود است. پس باید برای خودش زندگی کند و علاقه خودش را دنبال کند.

برادر کوچک با تعجب زیاد از او پرسید مگر تو با این همه موفقیتی که به دست آورده ای تا حالا برای خودت زندگی نکرده ای؟

برادر بزرگ تر گفت: نه من همیشه برای آرزوها و خواست های دیگران زندگی کرده بودم. هیچ وقت نتوانستم طبق علاقه خود زندگی کنم. من همیشه به تو غبطه می خوردم. تو شغل مورد علاقه خودت را انتخاب کردی و در زندگی ات آزاد و شاد هستی.

برادر کوچک با شنیدن حرف های برادرش هم احساس غرور کرد و هم دلش برای برادرش سوخت. احساس غرورش از این بابت بود که برادرش با این که در ظاهر سرمشق دیگران بود به او غبطه می خورد و احساس دلسوزی به این دلیل که اگر برادر بزرگش نبود و پدر و مادرش آن قدر به او توجه نمی کردند، او نمی توانست به میل خود و به آرامی زندگی کند.

او پیش خود فکر کرد گاهی کم توجهی والدین هم می تواند دلیل خوشبختی و راحتی باشد.

کرگدن عاشق!!!!

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همة  کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟  

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟  

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.  

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.  

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.  

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.  

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.  

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.  

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.  

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!  

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.  

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.  

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟  

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.  

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟  

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار ...   

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟  

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت:   به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟  

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.  

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.  

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟  

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت:   غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.  

کرگدن گفت:   اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟  

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.  

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟  

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.  

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

این داستان زیبا را دوست عزیزم امید برایم فرستاده.

دوست

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی‌ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده . صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی‌ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست!!

نتیجهء اخلاقی: مردها همیشه دوستهای بهتری هستند!

معما!!!!

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد

و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید. پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود،آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.  نفر چهارم در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته درگوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!

آن سه نفر همچنان مشغول کار خودشان بودند. آنان حتی ندیدند که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.  وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: بس کنید. آزمون پایان یافته است.  من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ او که کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟ مرد گفت: مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم . نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟

به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ در غیر اینصورت اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت، هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.پادشاه گفت: آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد اما شما شروع به حل آن کردید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید.