
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد.
صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.
مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟
صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.
مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟
صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.
و سرانجام مشتری قیمت طوطی سوم را پرسید و صاحب
فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار.
مشتری: این طوطی چه کاری می
تواند انجام دهد؟
صاحب فروشگاه جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر
منابع انسانی شرکت از
مهندس جوان صفر کیلومتر آی تی پرسید: برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟
مهندس گفت: حدود
75000 دلار در سال،
بسته به اینکه چه
مزایایی داده شود.
مدیر منابع انسانی
گفت: خب، نظر
شما درباره 5 هفته
تعطیلی با حقوق، بیمه
کامل درمانی
و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک
و مدل بالا چیست؟
مهندس جوان از جا
پرید و با تعجب
پرسید: شوخی میکنید؟
مدیر منابع انسانی
گفت: بله، اما
یادت باشه اول تو
شروع کردی.
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟
شوهرش نگاهش را از
دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگر را ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر
قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه
شوهرش ادامه داد :
یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟
!
زن گفت : آره عزیزم
اون هم یادمه و فرداش هم که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه
اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم.
.jpg)
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.
او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرده است؟!
او در جواب گفت: در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند.
5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.
500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.
50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند.
5 هزار نفر سرشناس می شوند.
50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند،
چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ...
و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدایا چرا من؟" و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم "خدایا چرا من؟"
نتیجه اخلاقی : در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت، این انسانهای سخت هستند که باقی میمانند، نه روزهای سخت!

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد
هم رونق زمـــــان شما نیز بگذرد
وین بومِ مِحنَت ازپی آن تا کند خراب
بر دولــــت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگــــــــــهان
بر بــــاغ وبوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیرخاص وعام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای سـتـــم دراز
این تیـــــــزی سنان شما نیزبگذرد
چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد
بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد
در مملکت چوغُرّشِ شیران گذشت ورفت
این عوعوِ سـگان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست
گَرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن
تاثیر اختـــــــران شما نیزبگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دوروز بود ازآن دگرکسان
بعد از دوروزازآن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی
این گُل، زگُلسِتان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه مال وجاه
این آب نا رَوانِ شما نیز بگذرد
ای تو رَمِه سپُرده به چوپان گُرگ طبع
این گُرگی ِشبان ِشما نیز بگذرد
پیل فَنا که شاه بَقا مات حُکم ِاوست
هم بر پیادگانِ شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فَرغانی شاعر قرن هفتم هجری سراینده این قصیده زیبا بدست مغولان کینه توز به جرم سرودن این شعر خطاب به آنان، کشته شد
روشن مثل روز،
حنجره می بارد از اتفاق تیغ.
کار هرشب این کوچه همین است
تا ساعت دهم از دست هر گلو.
بی همیشه،
بی هنوز،
اما روشن مثل روز.
می فهمم کار از سه کنج سایه و
تماشای واژه گذشته است.
کار از نی نوای نوشتن گذشته است.
دیگر ننویس، بیا ... !
ما تنها نیستیم
زیر گلوی بریده باران
آفتاب هزار عاشورای دوباره
آرمیده است.

سید علی صالحی
دیگر خدای را در پستوی خانه نهان نخواهم کرد.
دیری ست بی هراس
بر بام بلند شب آمده.
برایت چراغ آورده ام
برایت بامداد و بوسه آورده ام
برایت باران، آسودگی، امان،
برایت آب آورده ام،
دست و روی خسته خویش را،
از این عذاب بی شفا بشوی،
ما دستمان خالی است
ما فقط پی یک پرسش ساده آمده ایم،
به ما بگو،
آراء آئینه را در سنگ و سوگ کدام باور بی کجا
شکسته اید؟

سید علی صالحی
زندگی بعدی من
کاری از وودی آلن

در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم.
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است.
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی! و هر روز که میگذرد حالت بهتر میشود.
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند! بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگیات را میگیری. وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود (میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما میگیرند و به شما پاداش یا هدیه میدهند).
40 سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگیات!! لذت ببری.
سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت. کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی.
سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی. هیچ مسوولیتی نداری. سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا میآیی. در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا میکنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضاهه هر روز بزرگتر میشود، واااای!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان میرسید.
می بینید که حق با بنده است.
My Next Life
by Woody
Allen
In my next
life I want to live my life backwards. You start out dead
and get that out of the way. Then you wake up in an old people's home feeling
better every day. You get kicked out for being too healthy, go collect your
pension, and then when you start work, you get a gold watch and a party on your
first day. You work for 40 years until you're young enough to enjoy your
retirement. You party, drink alcohol, and are generally promiscuous, then you
are ready for high school. You then go to primary school, you become a kid, you
play. You have no responsibilities, you become a baby until you are born. And
then you spend your last 9 months floating in luxurious spa-like conditions
with central heating and room service on tap, larger quarters every day and
then Voila! You finish off as an orgasm!
I rest my case.
باران به شدت می بارید و مرد ماشین خود را در جاده پیش می راند ، ناگهان تعادل اتومبیل به هم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد . از شانس خوب ، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیک های آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشد. به ناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و در زد . کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد به آرامی آمد و در را باز کرد.
راننده ماجرا را شرح داد و از او درخواست کمک کرد . پیرمرد گفت که ممکن است از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که : "بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه ."
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر را گرفت و با او را با زور بیرون کشید. تا راننده شکل و قیافه قاطر را دید ، باورش نشد که این حیوان پیر و نحیف بتواند کمکش کند ، اما چه می شد کرد ، در آن شرایط سخت به امتحانش می ارزید.

با هم به کنار جاده رسیدند و کشاورز طناب را به اتومبیل بست و یک سر دیگرش را محکم چفت کرد دور شانه های فردریک یا همان قاطره و سپس با زدن ضربه به پشت قاطر داد زد : "یالا، پل فردریک، هری تام، فردریک تام ، هری پل .... یالا سعیتون رو بکنید ... آهان فقط یک کم دیگه، یه کم دیگه .... خوبه تونستید"
راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل را از گل بیرون بکشد. با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی از او سوال کرد : "هنوز هم نمیتوانم باور کنم که این حیوان پیر توانسته باشد، حتماً هر چی هست زیر سر آن اسامی دیگر است، نکند یک جادوئی در کاره"
کشاورز پاسخ داد : "ببین عزیزم، جادوئی در کار نیست"
آن کار را کردم که این حیوان باور کند عضو یک گروهه و دارد یک کار تیمی میکند ، آخر میدانی قاطر من کوره.

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه کتابهایش را با خود به خانه می برد .
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقه فوتبال با بچه ها و مهمانی خانه یکی از همکلاسی ها) بنابر این شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اون طرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'
او به من نگاهی کرد و گفت: 'متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلاً به یک مدرسه خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعاً پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم: 'پسر تو واقعاً بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!'
مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه دخترها دوستش داشتند. گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابر این دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: 'هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: 'مرسی'.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: 'فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش. اما مهمتر از همه، دوستانتان.
من اینجا هستم تا به همه شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به او بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشنایی مان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعداً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار ، بازداشت.'
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد. پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
قانون گاو
گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیدهای محسوب میشود بسیار کاربرد دارد.
قانون سگ
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.
مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
قوانین خر
قانون اول:
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه!
قانون دوم:
هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم.
قانون سوم:
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمیخورند.
نتیجه گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم.
شهر هرت جائی است که :
# رنگهای رنگین کمان همه مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
# اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسند.
# بهشت آن زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.
# درخت ها علت اصلی ترافیک اند برای همین بریده می شوند تا ماشین ها راحت تر برانند.
# کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
# شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن با او را ندارند.
# با میلیاردها پول بعد از ماه ها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.
# خنده نشان از جلف بودن دارد.
# مردم سوار تاکسی می شوند تا زود برسند سر کار تا کار کنند و پول تاکسی شونو در بیارند.
# نصف مردمش زیر خط فقرند اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخ ها می سازند.
# گریه محترم و خنده محکوم است.
# وطن هرگز مفهومی ندارد و باعث ننگه، پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و... را آباد میکنیم.
# هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
# وقتی می روی مدرسه کیفتو می گردند، مبادا آینه داشته باشی.
# دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و .... است.
# توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه .....
# وقتی از دختر می پرسند می خواهی با این آقا زندگی کنی می گوید: نمی دونم هر چی بابام بگه.
# وقتی می خواهی ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنند.
# هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی کاری ازدستت برنمیاد.
# مردمش پولشان را توی چاه میریزند و دعا میکنند که خدا آنها را از فقر نجات بدهد.
# به بعضی از بیسوادها میگویند پروفسور.
# ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!
# در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر می فروشند.
# مردگان مقدسند و از زنده ها محترم ترند.
# ..........
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!
آیا شما هم آنجا را می شناسید؟
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰
سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از
سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در
روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابر این کشیش تصمیم گرفت کمی برای
مستمعین صحبت کند تا او بیاید. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این
شهر شدم.
انگار
همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد
کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی،
زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن
روز
فکر کردم که اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است، ولی
با
گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و
این
شهر مردمانی نیک دارد.
در
این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در
ابتدا
از اینکه تأخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که
زمانیکه
پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بودم که برای اعتراف مراجعه
کردم.
نتیجه اخلاقی: همیشه وقت شناس باشید.
با تشکر از خواهر خوبم مریم خانم
شب عاشورا
|
بیا که رایت منصور پادشاه رسید |
|
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید |
|
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت |
|
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید |
|
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد |
|
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید |
|
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن |
|
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید |
|
عزیز مصر به رغم برادران غیور |
|
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید |
|
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل |
|
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید |
|
صبا بگو که چهها بر سرم در این غم عشق |
|
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید |
|
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق |
|
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید |
|
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول |
|
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید |
پشت دوتای فلک راست شد از خرمی
تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین
خاص کند بنده ای مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هرکه نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
وصف تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل
حاجت مشاطه نیست روی دلآرام را
ماه آپریل است، در کنار یکی از سواحل دریای سیاه. باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام بر منبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.
ناگهان، مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق های هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.
صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام میدهد. تامین کننده خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را به فاحشه شهر که به او بدهکار بود می دهد.
فاحشه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه مشتری خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعداً پولش را بپردازد.
حالا هتل دار دوباره اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامده و شهر را ترک می کند.
در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی به هر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی نیز به هم ندارند و همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با انتظار خوشبینانه ای به آینده چشم دوخته اند.
خوب است بدانید، که دولت انگلستان از آغاز تا کنون در تمام طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند.
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
و هیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..
بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد ... :
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :
زلال باش ... ، زلال باش .... ،
فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،
زلال که باشی ، آسمان در توست .
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما
در ارتفاع حدودا ً ۶متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین :
بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقیق هم به دردتان نمیخورد!
وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود. وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من. وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من. وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من. وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من. وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من. وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من. میترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم!!!!!