ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
هنگام عصر مردم برای رسیدن به خانه خود عجله داشتند. دم در ورودی مترو یک نوازنده ویولن جوان دیده می شود که بادقت ویولن می نوازد. صدای دلنشین ویولن قدم های مردم را آرام می کند و بعضی ها سکه ای در کلاه مقابل او می اندازند.
عصر روز دوم، ویولن زن باز در همان جای دیروز ظاهر شد و کاغذ بزرگی روی زمین قرار داد. بعد از آن، شروع به نواختن ویولن کرد و صدای زیبائی فضا را پر کرد.
مدتی طول نکشید که جملات روی کاغذ توجه مردم را به خود جلب کرد. روی کاغذ نوشته شده بود :عصر دیروز، آقای "جرج سن" شیئی مهم را داخل کلاه من جا گذاشته است . امیدوارم که هرچه زودتر بیاید و آن را بگیرد.
مردم با دیدن این کلمات شروع به صحبت کردند. همه می خواستند ببینند در آخر چه اتفاقی می افتد.
حدود نیم ساعت بعد، مردی میانسال با عجله به سوی ویولن زن دوید و با دیدن کاغذ، نوازنده جوان را بغل کرد و فریاد زد : خدایا ! می دانستم که شما حتما می آئید.
نوازنده جوان با خونسردی از این مرد پرسید: "شما آقای جرج سن هستید؟"
" بله من جرج سن هستم!"
نوازنده جوان دوباره پرسید: " چه چیز جا گذاشته اید؟"
" بلیت لاتاری! من یک بلیط لاتاری جا گذاشته ام."
همان وقت، ویولن زن یک بلیت لاتاری را از کیف بیرون آورد که رویش اسم جرج سن نوشته شده بود. از مرد پرسید:" همین است ؟"
آقای جرج سن جواب مثبت داد و بلیت را گرفت، از خوشحالی می خواست اشک بریزد. وی به عابرین گفت که او در یک شرکت کوچک کار می کند و چندی پیش در بانک یک بلیت لاتاری خرید. صبح امروز، نتایج لاتاری منتشر شد و این بلیت برنده جایزه 500 هزار دلاری شد. اما دیروز دم در ورودی مترو از شنیدن موسیقی دلنشین ویولن نوازنده جوان خوشحال شد و بدون توجه، بلیت لاتاری را که لای پول بود داخل کلاه انداخت.
این نوازنده جوان که شاگرد مؤسسه هنری است پیشتر فرصت ادامه تحصیل به وین را پیدا کرد. چون بسیار فقیر بود، برای جمع آوری شهریه دم در ورودی مترو به ویولن زنی پرداخته است. دیروز همه چیز آماده و بلیت هواپیما به وین را هم خریده بود. هنگام بستن چمدان ، این بلیت لاتاری 500 هزار دلاری را پیدا کرد.
فکر می کرد صاحبش از گم کردن آن حمتاً بسیار نگران و مضطرب است. بهمین دلیل بلیت هواپیما را پس داد و به اینجا آمد.
همه از این عمل نوازنده جوان بسیار تعجب کرده و پرسیدند: چرا این پول را برای خودت بر نداشتی؟
نوازنده جوان جواب داد: بله ، من بسیار فقیرم، اما از زندگی خود راضی ام. اگر به خودم وفادار نباشم، دیگر شادی نخواهم داشت.
salam eyval weblog e bahali dary be manam sar bezan khoshhal misham bye
وبلاگ خوبی داری. داستانای قشنگی هم نوشتی توش