X
تبلیغات
رایتل

جغد

بلای تعارف!!!!!

روزی روزگاری، پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به چراغی قدیمی افتاد آن را برداشت و رویش دست کشید.

می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب، عقب عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، غول بزرگی ظاهر شد.

غول فوری تعظیم کرد وگفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جوراجوری که برایم ساخته‌اند، را نشنیده‌ای؟ حالا آرزو کن تا آنرا در چشم به هم زدنی برایت برآورده کنم، اما یادت باشد که فقط یک آرزو!

پیرزن که به دلیل این خوش اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: الهی فدات شم مادر! اما هنوز جمله بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف می‌کنند.

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
خیلی جالب بود.دمت گرم.
یکشنبه 24 مهر 1390 ساعت 20:22
امتیاز: 0 0
چقدر بدم میاد ازین تعارف های ایرانیها. همین طورم از عشوه های دخترای ایرونی. همیسه باید دو دو تا چهار تا بکنی . ببینی الان تعارف بود یا جدی، ناراحت شد یا ادا در میاره؟......یه مدتی هست تعارف نمیکنم.سخته اما باور کنین مغز آدم یه نفسی میکشه.
جمعه 5 آبان 1391 ساعت 04:53
امتیاز: 0 0