امروز روز تولد جغد پیره.
جغد پیر وارد ۴۷ سالگی شد.
او با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.
زن سفید پوست گفت: "نمی بینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"
مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی (ارزان قیمت) پُر هستند، ما تنها یک صندلی خالی در قسمت درجه یک (گران قیمت) داریم"
و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، خلبان فکر می کند اینکه یک مسافر محترم کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:
"قربان این به این معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید. "
یکی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را که مربوط به سال ها پیش بود را نقل می کرد:
"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد.
دقیقاً یادمه از دختر آمریکایی که درست روی نیمکت بغلیم می نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهراً برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ کیه؟ کاترینا گفت همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می شینه!
گفتم نمی دونم کیو می گی!
گفت همون پسر خوش تیپ که معمولاً پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می کنه!
گفتم نمی دونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که کاترینا صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می شینه...

این بار دقیقاً فهمیدم کیو می گه ولی عمیقاً رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...
چقدر خوبه مثبت دیدن...
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدن و فیلیپو می شناختم، چی می گفتم؟شما چی؟


سر اومد زمستون
شکفته بهارونبا یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم.
به سمت میزمان میرفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوهخانه شدند و سفارش دادند: پنجتا قهوه لطفاً ... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارششان را حساب کردند و دوتا قهوهشان را برداشتند و رفتند.
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوههای مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو میفهمی.
آدمهای دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند.
سفارش بعدی هفتتا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا.
همانطور که به ماجرای قهوههای مبادا فکر میکردم و از هوای آفتابی و منظرهی زیبای میدان روبروی کافه لذت میبردم، مردی با لباسهای مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوهچی پرسید: قهوهی مبادا دارید؟
خیلی ساده ست! مردم به جای کسانی که نمیتوانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا میخرند.
سنت قهوهی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کمکم به همهجای جهان سرایت کرد.
بعضی جاها هست که شما نه تنها میتوانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه میتوانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید.
قهوه مبادا برگردانی است از........ suspended coffee گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...
که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم.


"سر ادموند هیلاری – اولین فاتح اورست" میگوید:
کوهنوردی یک روش زندگی است.
روشی که در آن یک سیب بین همه اعضای گروه تقسیم می شود.
روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود.
راهی که رقابت ندارد. به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت و کف مشوّقان در قله نیست.
ناجی بی منّت یکدیگرند. گروه می سازنند تا دل جوانان را به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود.
مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.
قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.
عشق به طبیعت، عشق به زندگی است و زندگی تجلّی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست.
کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت، ورزش ما نیست، باور ماست، زندگی ماست.
به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است .

یکبار انیشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد.
انیشتین به دنبال بلیط ، جیب جلیقه اش را جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند.
سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد.
سپس درون کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.
بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.
مسئول کنترل بلیط گفت : دکتر انیشتین ، من می دانم که شما که هستید.
همه ما به خوبی شما را می شناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید،نگران نباشید و سپس رفت.
او در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست. او با عجله برگشت و گفت:
"دکتر انیشتین ، دکتر انیشتین ، نگران نباشید،من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."
انیشتین به او نگاه کرد و گفت:
مرد جوان،من خودم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که نمی دانم این است که من دارم کجا می روم؟

| 1 |
2
|
3
|
4
|
5
|
... |
52
|
>>
|