X
تبلیغات
مجتمع فن ونک

جغد

دیدگاه!!!!!!


مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود و مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ میکند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد؛ زنش آن را جابجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میکند.
 
پائولو کوئیلو

سالروز تولد جغد !!!!!


امروز روز تولد جغد پیره.


جغد پیر وارد ۴۷ سالگی شد.

تصمیم زیرکانه !!!!

در یکی از پروازهای آمریکا یک زن تقریباً پنجاه ساله سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاهپوست است.

او با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.


مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی بینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"


مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"


مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی (ارزان قیمت) پُر هستند، ما تنها یک صندلی خالی در قسمت درجه یک (گران قیمت) داریم"

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، خلبان فکر می کند اینکه یک مسافر محترم کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."


و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:


"قربان این به این معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید. "


تمامی مسافران هواپیما که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند به احترام این تصمیم زیرکانه خلبان از جای خود قیام کردند.

دیدگاه !!!

یکی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را که مربوط به سال ها پیش بود را نقل می کرد:

"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد.

دقیقاً یادمه از دختر آمریکایی که درست روی نیمکت بغلیم می نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهراً برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

پرسیدم فیلیپ کیه؟ کاترینا گفت همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می شینه!

گفتم نمی دونم کیو می گی!

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولاً پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می کنه!

گفتم نمی دونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اونجا بود که کاترینا صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می شینه...



این بار دقیقاً فهمیدم کیو می گه ولی عمیقاً رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...

چقدر خوبه مثبت دیدن...

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدن و فیلیپو می شناختم، چی می گفتم؟شما چی؟

دین !!!!!!!


مکالمه‌اى بین لئوناردو باف و دالایى‌لاما




لئوناردو باف یک پژوشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست

در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
...خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
او پاسخ داد:
«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد. دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
«هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»

سر اومد زمستون !!!!!!!!


سر اومد زمستون

شکفته بهارون
گل سُرخ خورشید دراومد و شب شد گریزون

کوه‌ها لاله‌زارن - لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گل گل گل جنگل و میکارن

توی کوهستون دلش بیداره - تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینش جان جان جان - توی سینش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان - یه جنگل ستاره داره

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سُرخ خورشید دراومد - و شب شد گریزون

لبش خنده نور - دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

توی کوهستون دلش بیداره - تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینش جان جان جان - توی سینش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان - یه جنگل ستاره داره 

قهوه مبادا !!!

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم. 

به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً ... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند. 

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟ 

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی. 

آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. 

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا. 

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم، مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟ 

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند. 

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد. 

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید.

قهوه مبادا برگردانی‌ است از........ suspended coffee گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر... 

که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم.


کوه نوردی !!!



"سر ادموند هیلاری – اولین فاتح اورست"  میگوید:

کوهنوردی یک روش زندگی است.

روشی که در آن یک سیب بین همه اعضای گروه تقسیم می شود.

روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود.

راهی که رقابت ندارد. به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت و کف مشوّقان در قله نیست.

ناجی بی منّت یکدیگرند. گروه می سازنند تا دل جوانان را به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود.

مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.

قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.

عشق به طبیعت، عشق به زندگی است و زندگی تجلّی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست.

کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت، ورزش ما نیست، باور ماست، زندگی ماست.

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است .

بازهم انیشتین !!!!!!!!!!!


یکبار انیشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد.

انیشتین به دنبال بلیط ، جیب جلیقه اش را جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند.

سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد.

سپس درون کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.

بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.

مسئول کنترل بلیط گفت : دکتر انیشتین ، من می دانم که شما که هستید.

همه ما به خوبی شما را می شناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید،نگران نباشید و سپس رفت.

او در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست. او با عجله برگشت و گفت:

"دکتر انیشتین ، دکتر انیشتین ، نگران نباشید،من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."

انیشتین به او نگاه کرد و گفت:

مرد جوان،من خودم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که نمی دانم این است که من دارم کجا می روم؟

بهاران خجسته باد !!!!


1 2 3 4 5 ... 52 >>