X
تبلیغات
جشنامه

جغد

یک ترک!!!!!!!!!!!!!

با یک تُرک آشنا شوید.

علی بهاری یک معلم در مغان اردبیل است. او پس از مدتی متوجه می شود یکی از دانش آموزانش به نوعی بیماری کبد مبتلا است و هزینه درمان آن ۵۰ میلیون تومان می شود. علی بهاری با رضایت همسرش تمام زیور آلات او را می فروشد، قرض می کند و با سختی هزینه درمان را می پردازد.

پزشکان می گویند باید بخشی از یک کبد سالم به دانش آموز پیوند داده شود. علی بهاری بخشی از کبد خود را اهدا می کند. دانش آموز به زندگی بر می گردد. او هرسال دانش آموز را برای چکاب به شیراز می برد. دو سال کسی از این واقعه اطلاعی نداشته است. او می گوید تمام دانش آموزانش را همچون فرزندش دوست دارد. او ماهانه یک میلیون و دویست هزار تومان حقوق می گیرد.

گرچه ایشان راضی نیستند ولی انقدر این پست را به اشتراک بگذارید تا در این جامعه ای که تبدیل به یک برهوت خودخواهی، دروغ گویی، نامردی، دزدی، بی اخلاقی و بی تفاوتی و گوسفند صفتی و … شده است تاثیری بگذارد.
تا آنهایی که می گویند دزدی های چندهزار میلیاردی را «کش ندهید» ، به خودشان بیایند و از خواب بیدار شوند.

پدر و مادر !!!!!!!!

    بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود! بزرگ شدیم و فهمیدیم بابابزرگ دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت، آنطور که مادر گفته بود! بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست... بزرگ شدیم... به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود! و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته... بزرگ شدیم و یافتیم که مشکلاتمون دیگر در حد یک شکلات، یک لباس یا کیف نیست... و این که دیگر دستهایمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور از پیج و خم های زندگی!!! بزرگ شدیم و فه...میدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم، بلکه والدین ماهم همراه با ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند! و یا هم اکنون رفته اند... خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود غضبش عشق بود و تنبیه اش عشق... خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم پشت لبخند پدر خمیدگی قامت اوست! عجیب دنیایی ست و عجیب تر از دنیا چیست و چه کوتاه ست عمر معذرت میخواهم فیثاغورس! پدر سخت ترین معادلات ست! معذرت میخواهم نیوتن! راز جاذبه، مادر است! معذرت میخواهم أدیسون! اولین چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند...

جهل !!!!

    اما آنها نماز اجاره ای می خوانند و روزه اجاره ای میگیرند؛
    مثلا: یک سال نماز به صد تومان، یک سال روزه به دویست تومان؛
    برای امواتی که درحیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند، ک بدهند به نماز خوانان و روزه گیران حرفه ای تا برایشان انجام دهند...
    پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار میکند.آن هم چه کاری، جانشین پرستش خدا.......
    پول میدهند، تا دیگران برایش خدا را بپرستند و او به بهشت برود و ثواب نما ز و روزه آنها راببرد.......
    براستی که عجب حماقتی است جهل مذهبی

انوشیروان !!!!!

    ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ
    ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﺩﺮ اصفهان ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ
    ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ، ﻧﻬﺎﻝﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻪﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎﻣﯽ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ
    ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪﻭﮔﻔﺖ : ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻭﺩﺳ...ﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ . ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺧﻨﺪﯾﺪ ، ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ ؟
    ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺛﻤﺮﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ
    ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
    ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ ، ﺍﻧﻮ ﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ؟
    ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ
    ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ
    ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ
    ﺳﺮﻭﺭﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻋﺠﻠﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﻓﺘﯿﺪ؟
    انوﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪﻡﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ اصفهانی ﺧﺰانه را خالی میکرد

همسر شهید !!!!!

شعر زیبایی که همسر یک شهید سروده و بسیار تاثیر گذار است:

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست

بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟!
باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت،واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!

وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم،در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم،با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو این کار هر روز من است...
باور این که نباشی،کار آسانی که نیست...!

حقارت !!!!!

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»

پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟

‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود. مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست.

زنى متفـاوت!!!!!!

«زنى متفـاوت!»

زمانى که «بتى نسمیث گراهام» در یکى از بانک هاى شهر دالاس کار مى کرد، از داشتن شغل ماشین نویسی
 بسیار خوشحال بود؛ چرا که ماهیانه 250 دلار درآمد داشت و این مبلغ در آن زمان یعنى در سال 1951 میلادى، درآمد خوب و آبرومندانه اى محسوب مى شد؛ اما او در انجام وظایف منشى گرى خود دچار مشکلى بود که همواره او را رنج مى داد.

مشکلش اصلاح کردن اشتباهات تایپى نامه هایى بود که با ماشین تحریر برقى اش تایپ مى کرد!

او بارها دیده بود که نقاشان به هنگام کشیدن تابلو، اشتباهات خود را با مالیدن رنگ روغن بر روى آن اشتباه، اصلاح مى کنند. با بهره گیرى از این ایده، بتى مایعى درست کرد که با استفاده از آن، اشتباهات تایپى خود را اصلاح مى کرد.

چیزى از این ابداع نگذشته بود که بقیه همکارانش در بانک هم براى تصحیح اشتباهات خود از مایعى استفاده کردند که بتى اسم آن را «لاک غلط گیر» گذاشته بود.


بتى با مشاهده حجم زیاد تقاضا، بر آن شد که امتیاز تولید این مایع را به شرکت هاى بزرگ تولیدکننده ماشین تحریر همچون «آى بى ام» بفروشد، ولى همه آنها از خرید امتیاز آن خوددارى کردند.

بتى ناامید نشد! او به دلیل استقبال و استفاده همکاران ماشین نویسش از آن مایع اختراعى، خود شخصاً دست به کار شد و زیرزمین متروکه خانه اش را تبدیل به کارگاه تولیدى این مایع کرد و سپس فروش آن را آغاز نمود.

چیزى از این شروع نگذشته بود که سیل درخواست هاى خرید به زیرزمین خانه او روانه شد و بتى براى مدیریت درخواست ها، مجبور به استخدام یک کارمند شد.

اداره آن همه درخواست براى دو نفر که تجربه چندان زیادى در امر تولید و فروش نداشتند، کار ساده اى نبود. به طورى که درآمد کل کارگاه بتى در طول یک سال 1150 دلار و هزینه هاى آن 1320 دلار شد! این یعنى ضرر! اما بتى تسلیم نشد. او به کار پاره وقت خود در بانک ادامه داد و از پس انداز خود، 300 دلار به معلم شیمى پسرش داد تا فرمولى پیدا کند که باعث زود خشک شدن مایع اختراعى او شود.

فرمول جدید مؤثر واقع شد و از آن پس، بتى براى فروش بطرى هاى کوچک لاک غلط گیر، شروع به سفر کرد. او به هر شهرى که مى رسید، کتاب راهنماى تلفن آن شهر را برمى داشت و به هر اداره و یا شرکتى که فکر مى کرد مى تواند خریدار محصول او باشد زنگ مى زد.

او شخصاً به هر یک از فروشگاه هاى شهر مراجعه مى کرد و با معرفى محصول خود، مى کوشید حداقل یک بسته از بطرى هایش را به آن فروشگاه بفروشد. پس از این تلاشها بود که میزان درخواست ها رو به افزایش گذاشت و سرانجام منجر به تأسیس شرکت بزرگى به نام «شرکت تولیدى لاک غلط گیر» شد.

در سال 1979، زمانى که بتى شرکت خود را به قیمت 5/ 47 میلیون دلار به شرکت «ژیلت» فروخت، 200 نفر در شرکتش شاغل بودند و سالانه 25 میلیون بطرى کوچک لاک غلط گیر محصول تولیدى آنها بود. او در عمل ثابت کرد که براى رسیدن به موفقیت، علاوه بر داشتن ایده نو، باید در جهت عملى کردن آن ایده با پشتکار گام برداشت و ناامید نشد.

بتى نسمیث در سال 1980، در سن 56 سالگى در ایالت تکزاس درگذشت.

پنجره شکسته !!!!!!!!!!!!!!

 


در دهه هشتاد در نیویورک باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد. مردم از روی نرده ها بداخل ایستگاه می پریدن...د و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد. اما آنچه که بیش از همه به چشم می خورد گرفیتی (Graffiti) بود. (گرفیتی نقش ها و عبارات عجیب و غریب و در همی است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته می شود). هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند. آن نقش و نگارهای نامنظم و بی قاعده چهره ای زشت و عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند. اینگونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم و جنایت و کرک فشرده می شد.
 

ادامه مطلب

لباس!!!!!!!!

بخشی از مصاحبه مهران مدیری درباره پوشش و لباس



طبق تجربه‌ای که من دارم، آدم‌ها هر چه به لحاظ دانش بزرگ‌تر می‌شوند، مداوم لایه زیرینشان بیشتر می‌آید رو و لایه رویی‌شان بیشتر می‌رود زیر (چشمانش را ریز و صورتش را کمی به سمت چپ متمایل می‌کند) یعنی چه؟ موضوع اهمیت به پوشش کمتر و دانششان بیشتر دیده می‌شود. در اروپا من به چند سخنرانی رفتم. سمینار عجیبی بود. عجیب از این نظر که همه سخنرانان پروفسورهای مغز...، اعصاب، قلب و از نوابغ این رشته بودند. بعد من وقتی وارد شدم، فکر کردم اشتباهی آمدم (مکث کوتاهی می کند و دستانش را در هوا معلق نگه می دارد). برای اینکه وقتی میگویند مجموعه ای از افراد ناسا و سوربن و جولیارد در یک جمع هستند، تو برای خودت یک استایلی در نظر می گیری. چرا؟ چون هرکدامشان هر تزی می داد، در جهان منتشر می شد و همه همان کار می کردند. یعنی منشاء همه تئوری های مربوط بودند. من با توجه به این اطلاعات فکر کردم خب چنین افرادی با چه تیپی به این سخنرانی می آیند؟ باید بگویم که بدون استثنا همه شان با شلوار جین، تی شرت و کتانی آمده بودند.

به همین سادگی؟

(نوعی لحن خونسردی به لحنش می دهد) به طور باور نکردنی. یعنی هرکدام با یک جین، یک کفش راحتی و یک تی شرت بودند. همان پروفسوری که در دانشگاه سوربن، فیزیک کوانتوم تدریس می کرد، یا یکی از جراحان معروف مغز و اعصاب جهان، همه با لباس های ساده آمده بودند. این ها آنقدر در رفتار و لباس ساده و شوخ اند که تعریف کردنی نیست. به نظرم هر چه دانش آدم بیشتر باشد، آدم شوخ تر می شود. برای این که می فهمد زندگی اساساً جدی نیست. همه آن ها انگار به پیک نیک آخر هفته آمده بودند. من یک کت و شلواری یا کراواتی ندیدم. همین آدم ها پشت تریبون حرف هایی می زنند که کلاً از فردایش کره زمین تکان می خورد. در نتیجه وقتی دانش بالاست، دیگر اصلاً پیچیدگی پوشش مهم نیست. وقتی تو از جایگاه علمی ات خبر داری، در مقامی قرار می گیری که هر جور راحتی، همان کار را می کنی. یعنی از یک زمانی برایت فقط راحتی مهم می شود (این را دوبار می گوید). چرا؟ چون درک درست تری از جهان داری و زمان بیشتری برای فکر کردن به دانشت اختصاص می دهی تا فکر کردن به عرضه لباست.

پس تکلیف خوش‌تیپی چه می‌شود؟

(به مبل تکیه می‌دهد) سادگی خوش‌تیپ است. همین که خودت باشی... نوعی استایل است.

منبع و متن کامل: http://www.tvpluss.com/
1 2 3 4 5 ... 55 >>