جغد
همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت اما همگان را برای همیشه هرگز

تعداد بازدیدکنندگان : 119384

اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
موضوع بندی
آرشیو

 

 

عضویت در خبرنامه

نام کاربری

عناوین یادداشت ها

 


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387
قلب جغد پیر شکست.

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.

جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

نویسنده: عرفان نظرآهاری


چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387
فال حافظ!!!!!

به دور لاله قدَح گیر و بی‏ریا می‏باش

نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن

چو پیر سالِکِ عشقت به مِی حواله کُند

گرت هواست که چون جَم به سّر غیب رسی

چُو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان

وفا مَجوی ز کس وَر سخن نمی‏شنوی

به بُوی گل نفسی همدم صبا می‏باش

سه ماه می خور و نُه ماه پارسا می‏باش بنوش و منتظر رحمت خدا می‏باش

بیا و همدم جام جهان نما می‏باش

تو همچو باد بهاری گره‏گشا می‏باش

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‏باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا می‏باش‏

 

این فال دیروز من بود . حافظ هیچوقت دروغم نگفته.


شنبه 7 اردیبهشت 1387
بعضی ها !!!!!!

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

 

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

 

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

 

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،

 

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

 

بعضی‌ها حمال کتابند،

 

بعضی‌ها بقال کتابند،

 

بعضی‌ها انباردارکتابند،

 

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

 

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،

 

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

 

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

 

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

 

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،

 

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

 

بعضی‌ها هزار لایه دارند

 

بعضی‌ها ارزششان  به حساب بانکی‌شان است،

 

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،

 

بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

 

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

 

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

 

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

 

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.

 

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

 

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،

 

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

 

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،

 

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

 

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.

 

بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.

 

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

 

بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.

 

بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.

 

بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

 

بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

 

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.

 

بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

 

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.

 

بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.

 

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.

 

بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.

 

هیچکس بی‌درجه نیست.

 

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

 

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.

 

بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

 

بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،

 

بعضی به اندازه کره زمین و بعضی  به وسعت کل هستی.

 

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

 

بعضی ها خیلی جور های مختلف هستند .

 

 

 

 

شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟


شنبه 24 فروردین 1387
آخرین کلمات!!!!!!

آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک قهرمان اتومبیل رانی: پس مکانیکه میدونه که با دوست دخترش...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

فکر می کنی آخرین کلمات تو چه خواهد بود؟


شنبه 11 اسفند 1386
حرفه ها و مشاغل !!!!!

حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را میداند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

بانکدار: کسی است که هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.

اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.

روزنامه نگار: کسی است  که 50% از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و 50% بقیه وقتش به صحبت کردن د ر مورد چیزهایی که نمی داند.

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.

هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.

فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.

استاد: کسی است که کاری ندارد ولی حداقل می داند چرا.

روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

معلم مدرسه: کسی است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد.

جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند ، او به مردم نگاه می کند.

برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.


شنبه 4 اسفند 1386
مداد!!!!!!

پدر بزرگ درباره چه می نویسید؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید و گفت:
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که تا حالا دیده ام.
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت به آرامش می رسی !

صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.

صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی .


شنبه 13 بهمن 1386
گوژپشت!!!!

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت .
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل بدقواره او منزجر بود .
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت و به اتاق دختر رفت و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کرد. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :
» همسر تو گوژپشت خواهد بود .«
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم :
خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن .
فرومتژه سرش را بلند کرد و به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود .