X
تبلیغات
رایتل

جغد

مرغابی یا عقاب؟ !!!!

مرغابی یا عقاب؟

وقتی به نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر هنگامی است که پس از خروج از فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.

اگر یک تاکسی برای رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛ اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید.
خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.
هاروی مک کیمی می گوید:
روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفاً چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت:
«لطفاً به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.»
بر روی کارت نوشته شده بود:
در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.
بسیار شگفت زده شدم
راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آن که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:
«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و یک فلاسک قهوه رژیمی هست.»
گفتم:
«نه، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسید:
«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟»
و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت:
«اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت:
«این فهرست ایستگاه های رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمناً من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم وگر نه می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.
از او پرسیدم:
«چند سال است که به این شیوه کار می کنی؟» پاسخ داد:
« 2 سال.»
پرسیدم:
«چند سال است که به این کار مشغولی؟»
جواب داد:
«7 سال.»
پرسیدم 5 سال اول را چگونه کار می کردی؟» گفت:
«از همه چیز و همه کس، از اتوبوس ها و تاکسی های زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.
روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.

مضمون حرفش این بود که:
مانند مرغابی ها که مدام وک وک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقاب ها اوج گیرید.
پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسی های کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.
سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاه ها و باورهایم به وجود آورم.
پرسیدم:
«چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»
گفت:
«سال اول، درآمدم دو برابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.»
نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با 30 راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط 2 نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.
بقیه چون مرغابی ها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
تو ای ساغر هستـــــــــــــی به کامم ننشستـــــــــی
ندانــــــــــم که چه بودی ندانــــــــم که چه هستـــــی
در بــــــزم من شکسته ای در کــــــــام او نشسته ای
نوشی تو بر سنگــــین دلان زهری به کام خستــــــگان
من همان اشک سرد آسمانم نقش دردی به دیوار زمانم
بی سرانجام و بی نام و نشانم چون غباری بجا از کاروانم چون غباری بجا از کاروانم
تنـــــــــــــــــــهاترین تنـــــــــــــــــــــــــها منم سرگشـــــــــته و رســــــــــــــــــــــــوا منــم
اه ای فلک از آسمان تا کی ستم بر عاشقان ؟ بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهــــــــــــــربان
عشق تـــــــــــــــــو خوابـــــــــــــــی بود و بس نقش سرابــــــــــــــــی بــــــــــــــــود و بس
این آمـــــــــــدن این رفتنـــــــــــــــم رنج و عذابــــــــــــــی بـــــــــــــــــود و بس
ای فلک بازی چرخ تو نازم بی گمان آمدم تا که ببازم
ای دریغا که شد چشم سیاهی قبله گاه منو روی نمازم قبله گاه منو روی نمازم
سلام دوست خوبم وب زیبایی دارین اگه مایل بهتبادل لینک هستین منو با نام «عاشقانه ها»بلینک و بگو با چه اسمی شمارو بلینکم در ضمن من هر روز اپم ومنتظر حضور گرمتون هستم پس تنهام نذار و بیا
جمعه 10 شهریور 1391 ساعت 04:15
امتیاز: 0 0
امیدوارم ما هم اینقدر در روابط روزمره خودمون اعصابخورد نباشیم و همدیگر رو با یک لبخند که هزینه ای برامون نداره مهمون کنیم.
مرسی از نوشته خوبت.
پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ساعت 15:51
امتیاز: 0 0
کف کردم
کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ، فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی باحال بود
به منم سر بزن
اگه خواستی بلینک
منم خواهم لینکید!!
پنج‌شنبه 6 مهر 1391 ساعت 02:35
امتیاز: 0 0
مثل همیشه عالی بود
جمعه 5 آبان 1391 ساعت 20:59
امتیاز: 0 0
dost dashtam in matn dorost bad az Asreh ertebatat miamad .Fekr konam page 2 ya 3
دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت 23:36
امتیاز: 0 0